فرهنگي  
مشاهير
دوشنبه ۰۲ بهمن ۱۳۸۵

 
به بهانه دوم بهمن سالروز درگذشت عارف قزويني

روزهاي آخر زندگاني عارف قزويني


ميرسيدفخرالدين مدني

به غير عشق نشان در جهان نخواهد ماند
بماند عشق و ليكن جهان نخواهد ماند
خزان عمر من آمد بهار عمر تو شد
بهار عمر تو هم اي جوان نخواهد ماند
اغلب نويسندگان و محققين درباره زندگاني «عارف» پرنشيب و فراز ميرزا ابوالقاسم عارف قزويني مطالبي ارزنده نوشته‌اند. اينك آن چه از زبان پدرم مرحوم حكيم صفاء الحق مدني شنيده‌ام مي‌نگارم.
بعد از فرار محمدعلي شاه قاجار به شوروي و به سلطنت رسيدن احمدشاه و غصب سلطنت توسط رضاخان پهلوي، عارف چون فردي آزادي‌خواه بود و دم از جمهوري مي‌زد و از سيدضياءالدين طباطبايي نخست وزير وقت حمايت مي‌كرد بعد از عزل سيدضياءالدين از نخست وزيري برايش قصيده ساخته بود و كابينه‌اش را به نام كابينه سياه نامگذاري كرده بودند كه عارف ساخته بود.
اي دست حق پشت همت باز آ
قربان كابينه سياهت بازآ «و الي آخر»
اين بود كه رضاخان بعد از رسيدن به سلطنت و تاج و تخت، شاه و دولت وقت صلاح و مصلحت را در اين ديدند كه عارف بي‌سامان و بي‌خانمان در تهران نباشد، به حكم اجبار او را به همدان تبعيد كردند. او شش هفت سال آخر عمر را در همدان سپري كرد.
در ايامي كه مرحوم عارف در همدان به سر مي‌برد اغلب بزرگان و معاريف شهر به ديدنش مي‌رفتند و از فيض حضورش بهره‌مند بودند.
مرحوم حاج سيدحسين لاجوردي «ناظم التجار» كه خود از معاريف و آزادي‌خواهان مبارزين صدر مشروطيت بود، اغلب به معيت والدم «صفاءالحق» به ديدن عارف مي‌رفتند. مرحوم لاجوردي مالك بود. از ده خود كمره(1) براي عارف، كره، پنير، روغن، نان و ساير مايحتاج زندگي را به رسم سوغات مي‌آورد.
عارف عزت نفس داشت، چيزي از كسي نمي‌گرفت و به هيچ وجه قبول نمي‌كرد ولي نسبت به مرحوم حاج ناظم علاقه وافر داشت، در ظاهر هدايا را قبول مي‌كرد ولي بعد از رفتن ايشان دستور مي‌داد كه جيران خانم مستخدمش تمام هدايا را برده در ميان فقير و فقرا و مستمندان كه در محل سر قلعه وليجه سكونت داشتند تقسيم مي‌كرد. خودش به هيچ وجه استفاده نمي‌كرد، چون براي مرحوم عارف در ايامي كه در همدان به سر مي‌برد حقوق يك نفر سروان را كه در حدود پنجاه تومان بود دولت در نظر گرفته بود و همه ماهه از تهران حواله مي‌شد.
در فصل زمستان اغلب اتفاق مي‌افتاد حواله ديرتر از موعد مقرر مي‌رسيد، عارف در مضيقه مي‌ماند ولي به هيچ وجه اظهار افلاس و تنگدستي نمي‌كرد.
روزي در فصل پاييز والدم صفا الحق به اتفاق مرحوم ناظم التجار در تبعه كاظم سلطان (خيابان عارف فعلي) به ديدن عارف مي‌روند، اغلب دوستان عارف حضور داشتند.
مي‌فرمود: ما وارد اتاق شديم، تقريباً نزديك عارف نشستيم، بعد از چند دقيقه من ديوان غزليات اشعارم را كه به سبك هندي سروده بودم دو دستي تقديم عارف نمودم كه ملاحظه فرمايد.
عارف ديوان را نگاه كرد، ورق مي‌زد و مي‌خواند. در همين اثنا سگي از در وارد اتاق شد، نزد عارف رفت و نشست، عارف سگ را نوازش دوستي به سر و گوشش كشيد. من از اين حركت عارف متحير شدم و حقيقتاً بدم آمد ولي خيلي آهسته ومؤدبانه گفتم: حضرت آقا بوي دهان و موي سگ نجس و توليد مرض مي‌كند در آن موقع كلمه ميكروب مصطلح نبود. از كلام من عارف خوشش نيامد. نگاه تندي به من كرد و گفت: سگ صفت دارد ولي بشر صفت و عاطفه ندارد و... من رنجيده خاطر شدم، ديوان غزلياتم را برداشتم، با حالت نيمه قهر مجلس را ترك نمودم. بعد از ترك مجلس عارف از حاضران در مجلس مي‌پرسد اين سيد چه كسي است؟
بديع الحكما كه در مجلس حضور داشته، مي‌گويد: ايشان به سيد صفا معروف است. علاوه بر اين كه طبيب است و شاعري گرانقدر در نظم و نثر و از مجاهدين صدر مشروطيت و همرزم سيدجمال الدين واعظ مي‌باشد. عارف با شنيدن سخنان بديع الحكما دست روي پيشاني مي‌گذارد و سكوت مي‌كند.
سه چهار سال از اين واقعه گذشت. ديگر به سراغ عارف نرفتم. در خلال اين مدت چند مرتبه ناظم التجار آمد و اصرار كرد كه به ديدن عارف برويم. عارف دلتنگ و دل شكسته اوليا امور و دولت با او درست رفتار نكردند نبايستي او را تبعيد مي‌كردند.
تا اين كه فصل زمستان بود، هواي سرد. روزي نزديك مغرب بود دكتر بديع الحكما كه سال‌ها با ايشان دوست و همكار بودم به منزل ما آمد، زير كرسي نشست، از هر دري سخن گفتيم. ايشان فرمود: آقاي صفا عارف حالش خوب نيست. آمده‌ام به اتفاق برويم عيادت از ايشان كنيم. گفتم: جناب دكتر در جايي كه آب هست تيمم باطل است. عارف مريض و دوست شما است، پزشك معالجشان هستي، نسبت به ايشان محبت و بزرگواري و از هيچ گونه خدمتي مضايقه نداري. ايشان گفت: ميل دارم شما هم معاينه كنيد، تشخيص شما را بدانم. از آن جا كه قهر، كينه و كدورت جز حرفه ما اطبا نبوده و نيست، پذيرفتم به اتفاق سوار درشكه شده، به منزل عارف در قلعه كاظم سلطان «خيابان عارف فعلي» رفتيم. وارد منزل شديم. اغلب دوستان و علاقه‌مندان به عارف آنجا حضور داشتند. مرحوم حسن‌خان اقبالي اخوي آقاي دكتر علي اقبالي، آقايان اسدا... خان، مرتضي خان، مصطفي خان، نيكو فرزندان مرحوم منصور لشكر و مرحوم اكبر وطني و عده زيادي كه نوشتن نام آن‌ها اطاله كلام مي‌شود.
با دكتر بديع الحكما به بالين عارف رفتيم، دكتر با عارف صحبت كرد؛ چشم‌هايش بسته قادر به تكلم نبود، من نبض او را گرفتم، ضربان قلب خيلي آهسته بود، خم شدم پيشاني عارف را بوسيدم، دست روي پنجه پايش گذاشتم، پاها كاملاً سرد بود. بلندم شدم اهل مجلس همه ساكت دارند نگاهمان مي‌كنند، با دكتر بديع الحكما نگاهي به هم كرديم. مطلب از اول برايمان روشن بود. همه مي‌دانستند كه عارف لحظات آخر زندگي را طي مي‌كند. همه ساكت افسرده مغموم در گوشه‌اي ايستاده يا نشسته با هم نجوا مي‌كردند.
در آن شب سرد زمستان اغلب دوستان نزد عارف بودند، عارف را تنها نگذاشتند. آخرين شب زندگي عارف بود. مستخدمش جيران خانم دمي از مواظبت و خدمت كوتاهي نكرد. در غياب ما به آشپزخانه محقري كه داشت مي‌رفت، زار زار گريه مي‌كرد و اشك مي‌ريخت. سال‌ها به عارف خدمت كرده بود، علاقه شديدي نسبت به عارف داشت. پدرم گفت: من چون خسته بودم ساعت نزديك نيمه شب بود از دكتر و سايرين خداحافظي كردم، پاي پياده به منزل آمده، خوابيدم. براي فردا بعدازظهر بود برادرم سيدمهدي خان به خانه آمد و گفت: عارف فوت كرد. متأثر شدم. رحمت ا... عليه
بعد از مرگ عارف، آقاي بديع‌الحكما به ناشر كليات كتاب عارف «آقاي سيف آزار» اين طور مي‌نويسد: عارف آزاد سراپا پاك چندي قبل همان طور كه مي‌داني از همه كس و هه چيز كناره گيري نموده، در گوشه‌اي با كمال سختي ولي شرافتمندانه به سر برد. زندگاني روز به روز از قوت بدني او مي‌كاست. پريشاني و آزردگي‌هاي مادي و معنوي دست به دست هم داده و او را از پا درآورد. آن چه در قوه بنده با يكي دو نفر از همكارانم در معالجه‌اش كوشيده دريغ و غفلتي نشد، اما درمان دردهاي او غير ممكن بود. در خدمتگزاري و پرستاري تا ساعت آخر مشغول بوديم. حواس و افكارش به جا بود. ابداً تغييري پيدا نكرد مانند شمعي كه تا آخر دمي كه فتيله‌اش روغن دارد مي‌سوزد، عارف هم تا آن دم آخر كه مي‌سوخت حواسش به جا بود تا اين كه دوم بهمن ماه ساعت 12 روح او به عالم بالا پرواز كرد، به زحمات زندگي او خاتمه داده شد. جسد عارف را در صندوقي كه قبلاً تهيه شده بود گذاشته با دسته‌هاي گل كه از طرف عموم و دوستان روي صندوق ريختند صبح يكشنبه با حضور عده‌اي از رجال و تجار كه در تشييع جنازه حاضر بودند به بقعه بوعلي سينا برده امانت گذارديم.
اثاثيه‌اش كه همه متعلق به دوستان بود كسي پس نگرفت، همه را فروختيم صد توماني شد به جيران كلفت آن مرحوم داديم.
منابع و مأخذ: خاطرات حكيم صفاءالحق مدني
كليات و ديوان عارف چاپ 1327 شمسي

1- كره‌ دمي است سر راه همدان به كردستان، به پاس قدرداني از خدمات «ناظم التجار» در سنوات گذشته اهالي نام آن ده را ناظم آباد نهاده‌اند.


نسخه مناسب چاپ http://hegmataneh.org/1385/11/02/post_15.php