

يكم- از خاطرات دوران كودكى چيزهايى در ذهنم مانده: مارمولك، كوزه و... مادربزرگ. يادم مى آيد در يكى از آخرين روزهاى زندگى اش، تنها كنارش نشسته بودم. گفت: پسرجان قول بده وقتى مُردم هر هفته بيايى بالاى سنگ قبرم و برايم طلب آمرزش كنى. كوچكتر از آن بودم كه تعارف هاى معمول را رعايت كنم، گفتم: مطمئن باش مى آيم. مادربزرگ گفت: بسه، بسه، بلند شو برو دنبال زندگيت. فقط مى خواستم آخرين دروغت را هم بشنوم. راست مى گفت خدا بيامرز، من دروغ گفتم.
دوم- پدربزرگ 40 روز به زور نفس مى كشيد. همه رفتند ملاقاتش، آمدند و من فقط شنيدم كه پدربزرگ دركى از اطرافيان ندارد. همه رفتند ملاقاتش، جز من. از آن 40 روز اول پاراگراف فقط يك روز باقى مانده بود كه وقتى اين يك روز هم به آخر شبش رسيد، از سر اجبار(!) رفتم بالاى سر پدربزرگ. صبح فردا پدربزرگ مرد.
سوم - خوش به حال آن يكى پدربزرگم كه هرگز نديدمش. تنها رد قانون طبيعت را گرفتم و به اين نتيجه منطقى رسيدم كه آدم يك روز بچه پدرش است و يك روز پدر بچه اش. بنابراين بايد پدرى هم بوده باشد كه روزى پدرم بچه اش بوده، همين! از آن پدربزرگ خوشبخت، هيچ تصويرى در ذهن ندارم. نامش را شنيده ام، نام خانوادگى اش هم كه حداقل تا 30 سال ديگر از ذهنم پاك نمى شود، اما راستش من حتى نمى دانم آن پدربزرگ خوشبخت زير كدام خاك خوابيده است!
چهارم- ميراث گذشته ام يك مادربزرگ است. از آن چهار نفر كه هر نوه اى را به ريشه هايش نزديك مى كنند، تنها يك نفر باقى مانده كه... بگذريم. آخرين بار بهانه براى ديدار با اين ميراث باقى مانده، تنها يك سفر بود. خيلى وقت است كه مى شنوم دلش براى نوه هايش خيلى تنگ شده. من مى شنوم، اما انگار كه نمى شنوم. ميان اين همه هياهو كه صدا به صدا نمى رسد، انگار اطرافيان تنها يك جمله را به اكراه لب مى زنند.
پنجم- حلقهها پشت سر هم به زنجير اضافه مى شوند. هميشه حلقه هاى براق تازه چشم ها را خيره مى كنند. خودت يك حلقهاى و در حسرت رسيدن به حلقهاى، 10 حلقه جلوتر از خودت منبسط مى شوى. ماييم و آرزوهاى محال. روزگار را چه ديدى؟ شايد ميان همين سلام، خداحافظ ها، اتفاقى افتاد، زنجير پاره شد و دست سرنوشت تو را دوخت به آن حلقه براق دور. بگذريم، درد حلقه ها كه اين نيست، باورتان نمى شود، از حلقه هاى زنگ زده پشت سر بپرسيد!
حق با شماست، اين قسمت مطلب گنگ شد. به خصوص براى ما كه به نشنيدن و نديدن عادت كرده ايم. خروج از ابهام ساده است، جاى حلقهها را با آدم ها و زنجير را با زندگى عوض كنيد. ماييم و حسرت رسيدن به حلقه هاى براق، غافل از حلقه هاى زنگ زده پشت سر. خروج از ابهام ساده بود، اما ساده كه آسان نيست كه اگر بود آرزوهاى ساده زنجيرهاى زنگ زده، آسان مى شد!
ششم- يك نفر هست كه آرزوى ديدنم را دارد. اعتماد به نفسم بالا نيست، اما به جمله قبل ايمان دارم. بعضى وقت ها به چيزهاى عجيبى فكر مى كنم؛ عجيب، مثل دوست داشتن. تا حالا به اين مسائل غريب فكر كرده ايد؟! توى دنياى به اين بزرگى، چند نفر پيدا مى شوند كه ما را واقعاً دوست داشته باشند؟ از خنده هاى بى دليل، گريه هاى بى دليل، حرف نمى زنيم، نقل آن دوست داشتنى است كه آدم را پاى همه چيز آدم نگه مى دارد. اگر حوصله اى برايتان مانده، كساني را كه به آنها اطمينان داريد، در معيار انگشتان به شمارش بياوريد: يك، دو، سه، ... چند؟ غير از پدر و مادر كه چاره اى جز دوست داشتنمان ندارند، اگر خيلى خوش اقبال باشيم، شايد يك نفر بيرون از قواعد «هم خونى»، به تعداد انگشتان باز شده اضافه شود. حالا انگشتان يك دست در حسرت شمرده شدن مانده اند و چاره اى جز مرور خاطرات دور نيست. از ميراث ابا و اجدادى، چيزى در كيسه مانده، يك نفر كه تنها آرزويش ديدن شما باشد؟ مادربزرگ ها، پدربزرگ ها. چقدر دير شده، از ميراث من چيزى باقى نمانده و مشتم بسته مانده!
هفتم - روزگارى ((خانه سالمندان))، مثل ((طلاق)) شگفت آور بود. آنقدر عجيب كه جماعت براى ديدنش روى پرده سينما اشك مى ريختند. زمانه عوض شده، گرچه آن روزگار عجيب چندان دور نيست. حالا ديگر نه طلاق عجيب است كه ارزش فيلم شدن داشته باشد و نه ((خانه سالمندان)) جهنمى است كه آفريننده هايش چهره هاى منفى فيلم هاى سينمايى باشند. اصلاً حالا ديگر هيچ چيز عجيب نيست. آن زمانه اى كه «عجيب» مفهوم داشت، متعلق به دوران مادربزرگ ها و پدربزرگ ها است. افسوس كه آنها مفهوم عجيب را مى فهمند!
هشتم - از چه مى نويسم؟ اگر درست يادم مانده باشد، امروز پنجشنبه است. به تعطيلات آخر هفته رسيده ايم. فكر كنم بهانه نوشتن از پدربزرگ و مادربزرگ همين بود. اما بستن مطلب دشوار است. ترس از گفتن حرف هاى تكرارى نمى گذارد حرف آخر روى كاغذ بريزد. گرچه پيش از رسيدن مطلب به آخر، حرف هايمان را زده ايم. امروز پنجشنبه است، به آخر هفته رسيدهايم. مادربزرگ ها از تمام روزهاى هفته تنها پنجشنبه و جمعه ها را به خاطر مى سپارند. افسوس كه مى ترسم از گفتن حرفهاى تكرارى.
نهم- خيلى وقت است كه دلم براى مادربزرگ و پدربزرگ تنگ شده. آخر هفته است و وقت استراحت. با اشتياق به خواب مىروم. وقت ملاقات است!


